تبليغاتX
فروغ فرخ زاد
یک زن در وهم نمی گنجد و در حقیقت پیدا نیست . یک زن سراسیمه تا ازدحام رویا پیش می رود .

خاطره ها ، طعنه ها ، تلخ ها

تلخ مثل یک شربت برای علاج یک بیماری
این خاطره ها چسبیده اند محکم در بر یک مغز کوچک
و آنقدر بوی طعنه می دهند که  واژه ی عمیق غربت را در اوج شهرت می توان یافت .
می توان یافت همه چیزهای خوب را ... اما برای دیگران
می توان آنقدر کمرنگ شد که باور مرگش عجیب نرسد .
و می توان بعد از مرگی نا عجیب ، پُر رنگ متولد شد .


 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت به قلم ..:: خدای احساس ::..

1_ توصیه می کنم اگه حوصله هم نداری ، سعی کنی این داستان رو بخونی چون به نظرم واقعا جالبه .
2_ ممکنه تکراری باشه و قبلا خونده باشیش .
3_ این داستان زیبا رو از وبلاگ آقای علیرضا داوودی نیا گرفتم امیدوارم از کارم ناراحت نشده باشه .


یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت به قلم ..:: خدای احساس ::..

دختر کوچولوی ما تپش قلب کوچیکش زیاد شده ... کاش واسش دعا کنی صحیح و سالم بدنیا بیاد .


طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه ی من لرزد
انگشت های لاغر و تبدارش
من ناله می کنم که خداوندا
جانم بگیر و کم بده آزارش

ای اختران که غرق تماشایید
این کودک من است که بیمار است
شب تا سحر نخفتم و می بینید
این دیده ی من است که بیدار است




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت به قلم ..:: خدای احساس ::..

 

آن روزها گذشت

( 1316 )
از راست به چپ
سروان محمد فرخ زاد ( پدر ) / پوران ( خواهر ) / فریدون ( برادر ) / خانم وزیری ( مادر ) / فروغ / امیر مسعود ( برادر )




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت به قلم ..:: خدای احساس ::..

 

همه ی چیزهای خوب را از دست داده ایم

ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

چقدر باید پرداخت ؟ ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت به قلم ..:: خدای احساس ::..